تبليغاتX
طنین نبض زندگی
 

از بودن و نوشتن پس از مدتها !

سلام به خودم سلام به همه این روزایی که نبودم

چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن...

مدتی بود تصمیم گرفته بودم که دیگه ننویسم اما دیدم نمیشه چون همیشه نوشتن جزئی از وجودم بوده اگر چه توی این مدت خاطرات من همه در دفترچه خاطراتم ثبت می شد اما واقعیت اینه که گاهی ادم دوست داره از این پنجره مجازی بعضی حرفها رو به شرط اینکه سر به ابتذال گفتن فرود نیارن بگه!

میخوام حال این روزهایی که نبودم رو اینجوری توضیح بدم:

چند وقت پیش صبح به دوستم زنگ می زنم و بهش میگم برای اون چکیده مقاله ای که قراره واسه کنگره بفرستیم یه مقاله مشابه پیدا کردم دوستم میگه: خوب مال کدوم شهر؟؟؟

من یه ذره فکر می کنم و بعد می گم نمی دونم یادم نیست! نگاه نکردم!

با این که من می دانم در یک  مقاله اپیدمیولوژیک ذکر مکان و زمان بسیار مهم و حیاتی است. حالا مشکل چیست؟

مشکل اینجاست که گاهی اوقات مشکلاتی تو زندگی ادم پیش میاد که تو رو از اصل دور میکنه حتی تو رو از اون چه که بودی دور می کنه....

خیلی سخته که مشکل داری اما وقتی میری دانشگاه یا کاراموزی یه جوری وانمود کنی که انگار همه چی ارومه من چقد خوشحالم! و حتی گاهی یه جوری رفتار کنی که انگار از تو خوشبخت تر و بی خیال تر وجود نداره!

البته که مشکلات ما به دیگران ربطی نداره واسه همین در زمینه برخورد با دیگران این تئوری رو در پیش گرفتم ...

اما خودم در درون خودم شکستم و من دیگر انی نیستم که بودم با تمام هیجان حرکت به سوی اینده.

من انگار شده ام عاطفه خلاصه در یک کلام: هیجان تحلیل رفته.

.........................................................................................................

 پی نوشت:چقدر خوبه بعضی از آدما بدونن که اگر چیزی رو به روشون نمیاری
“از سادگی نیست”
شاید دیگه اونقدر واست مهم نیستن،که روشون حساس باشی !!!


 

نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت


خدای من می شنوی!

خدای من می شنوی .... این شعر حرفهای دلم برای توست...!

.......................................................

این روزای بدبیاری که همیشه واسه من مثل یه شب تاریک و سرده

اگه یک روزم بخواد بره از اینجا, از همون راهــــی که رفته برمیگرده

دیگه هیچ چیزی ازم نمونده دنیا, جز همین جونم که مونده کف دستت

اینکه چیزی نیس دیگه ته مونده هاشه, همینم بگیرش از من ناز شستت

چرا اون ابر سیاه بی کسی, سایه هاش رو بخت تیره منه

چرا جز دلتنگیـــو دلواپسی, در خونمو کســی نمیزنه .... نمیــــزنه



 

نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت


مهمانی خدا - امید و دیگر هیچ!

خدایا دیگه ناامید نیستم چون تو رو دارم چون می دونم همیشه دستمو گرفتی و رها نمی کنی...

چون می دونم هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای هر رسیدنی باید رفت...

و من می رم چون می دونم اگه مصمم و محکم برم جلو قطعا رسیدنی هم وجود داره..

چون بهم اجازه دادی یه باره دیگه مهمونت باشم...

...........................................................

 هر جای دنیایی دلم اونجاست

من کعبه امو دور تو می سازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم

هر روزحسم تازه تر می شه

غرق تو می شم بلکه دریا شم

بیزارم از اینکه تمام عمر

 از روی عادت عاشقت باشم

گاهی پرستیدن عبادت نیست

با اینکه سر رو مهر می ذاری 

گاهی برای دیدن عشقت

باید سر از رو مهر برداری

یک عمر هر دردی به من دادی

حس می کنم عین نیازم بود

جایی که افتادم به پای تو

زیبا ترین جای نمازم بود

هر جای دنیایی دلم اونجاست

من کعبه امو دور تو می سازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو...

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه در شنبه پانزدهم مرداد 1390 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت


حتی یک دلخوشی کوچک........

خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم ولی خیلی دوست نداشتم اما امروز دیگه بغضم ترکید..........

خیلی وقت بود که می خواستم بگم :

چرا اینقدر رفتن و نرسیدن؟!

خیلی وقته که به این فکر می کنم که یکسال چگونه گذشت؟ یکسال که شاید پارسال همین موقع در موردش یه جور دیگه فکر می کردم .....

باور نمی شه چرا هر راهی که می رم انگار مخالف منه ؟!

اره خدا خیلی وقته که می خوام بگم چرا اینقدر رفتن و نرسیدن ؟

چند وقته که وقتی پدرم مریضه انگار تمام وجودم بیمار.......

وقتی پدرم برگه ی جواب هولتر مانیتورینگ رو اورده بود چطور بهش نگاه می کردم با خودم گفتم خدایا این همون وسیله ای که من می خوام.....

اما وقتی جواب ازمایش نشون داد پدرم هیچ مشکل قلبی نداره.... شاید نه فقط هولتر مانیتورینگ که دنیای تحقیقات به اندازه ی سلامتی پدرم برام ارزش نداشت......

چند وقت پیش فال حافظ گرفتم می گفت: تو برو می رسی فقط تلاش کن...

با اینکه الان تو امتحانا هستم ... با اینکه نمره OB و زبان تخصصی ام خیلی خوب شده بود ولی انگار هیچ چیز وجود نداره که از ته دل شادم کنه....

باورم نمی شه که چند وقته از ته دل از چیزی لذت نبردم....

چند وقت پیش برای امام رضا متنی نوشته بودم گفته بودم که امام رضا چرا این همه رفتن و نرسیدن؟

گفته بودم که چرا حتی نمی تونم دلمو به یه دلخوشی کوچیک خوش کنم؟ ! گفته بودم امام رضا من چیز زیادی نمی خوام من فقط تو رو می خواستم که حتی اونم نشد...

ولی حالا می گم امام حسین امشب که شب میلاد تو.....

ممکنه..............

 


 

نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت


یه سلام دوباره

سلام به دنیای زیبا

ادم بعضی وقتا دست و دلش به نوشتن نمی ره

بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتم پست بذارم که البته این پست نذاشتن چند تا دلیل داشت… اولین و مهمترین دلیلش این بود که امتحان داشتم … که امتحانم با همه سختی ها و خوشی هاش گذشت ولی لذت اون بیستی که از فارماکولوژی گرفتم هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی ره که بسی خوشحالیدیم!

ولی بگذریم از امتحان اندیشه که فرق زیادی با امتحان حوزه نداشت!! ویه جورایی فهمیدم که برای این سیستم امتحانا باید حافظ قران هم بود!

بعدم اینکه من تو این مدت اصلا به اینترنت دسترسی نداشتم و البته هنوزم ندارم مگر اینکه بیام بیمارستان یا دانشگاه …

ونهایتا این که سرم دوباره شلوغ شده وزندگی تحقیقاتی رو مجددا از سر گرفتم با امید به خدا

به خاطر همین کلا وقت نمی کنم سر بزنم به وبلاگ

از همین جا از همه دوستانی که لطف دارن و کامنت می ذارن تشکر فراواااااااااان دارم

ولی قول می دم هر زمان که وقت کردم بهتون سر بزنم…


 

نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت


نمی دانم به غیر از این نمی دانم چه می دانم نمی دانم......

نمی دانم

فقط می دانم انقدر بی قرارم که احساس می کنم قلبم درون سینه ام زیادیست...


 

نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه یکم دی 1389 ساعت 9:6 موضوع | لینک ثابت


ریتم زندگی

خوب است گاهی لابه لای درسهایی که می خوانیم کمی هم بنویسیم

کمی هم به خودمان و به زندگیمان فکر کنیم

به این که گذشته هایمان چگونه گذشت؟

به این که ایا زندگی را زندگی کرده ایم؟

ایا زندگی همین دو روزیست که فکرش را می کنیم؟

چقدر خوب است گاهی مغزمان را خالی از حرفهای دیگران کنیم و فقط حرکت کنیم

چقدر خوب است هدفمان خورشید باشد چون ان وقت دیگر سایه ای نیست

خوب است گاهی فکر کنیم امروز همان فردایی بود که دیروز منتظرش بودیم چفدر حرصش را می زدم

زندگی من تازگی ها ریتمش خیلی کند شده انگار ثانیه ها هر کدام جلوشان سنگ است

نمی دانم چکار کنم زندگی کمی تند تر گام بردارد و عقربه ها کمی سریعتر حرکت کنند

جالب است که گاهی باز هم از گذشتن روزها ان هم با این سرعت انگشت به دهان می مانم

ای زندگی صبر کن کجا با این عجله

نکند من از قطار جا مانده ام که فکر می کنم ریتم زندگی دچار اریتمی شده!


 

نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه چهارم آذر 1389 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


سلام به دنیایی که ...

دلم تنگ شده بود برای نوشتن

دلم تنگ شده بود برای کمی هم به خودم فکر کردن

دیروز که از دانشگاه بر می گشتم باران می بارید

ارام ارام قطره های بارون گونه هامو نوازش می کرد

خیس خیس شده بودم ولی انگار مغزم تازه شد بود و فکر می کردم به خودم به چند ماهی که چگونه گذشت؟

به این فکر می کردم که چرا کسی منو کمک نمی کنه ؟ مگه من چی خواستم ؟

به اینکه چرا ما همش دم از علم می زنیم ولی برای دانشجویی که می خواد تو این راه قدم بذاره پشیزی ارزش قائل نیستیم ؟!

به این فکر می کردم که یعنی من این قدر بی ارزشم ؟

مگه من چی خواستم؟؟؟

سخت و تلخ می گذره این روزهای .........

گاهی خسته می شم از این که افکار دیگران با فکرم نمی سازه از اینکه نقطه اشتراکی پیدا نمی کنم که بخوام ...

خسته می شم از بعضی حاشیه های زندگی  که فقط با مغز و فکر و ذهنم بازی می کنه

به این فکر می کردم که چند وقته چقدر سخت و به زور می خندم که چقدر زندگی بی رنگ شده

چند وقت پیش جمله ای روی یکی از بورد های دانشگاه دیدم که نوشته بود : برای خندیدن وقت بگذار زیرا موسیقی قلب توست ...

من قدم بر می دارم اگر چه ارام و کند اما به امید فردایی که زندگی رنگین کمانی از رنگها باشد...

 


 

نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ساعت 22:20 موضوع | لینک ثابت


دانشگاه و بوی مهر

دیروز اولین روزی بود که کلاسها رسما در دانشكده  شروع شد خیلی وقت بود که به اینترنت دسترسی نداشتم اینترنت دانشگاه هم که.........!!!!!

دیروز با این که خیلی وقت بود هم کلاسی هام ندیده بودم و باید خوشحال می بودم مثل بقیه که چقدر راحت میخندیدن با این حال انگار یه غمی روی دلم بود هر کاری می کردم این حس دائم باهام بود نمی دونم حس بی انگیزگی حس .....چی؟؟؟ دلم گرفته بود

خدایا کمکم کن دیگه این حس ها سراغم نیاد

خدایا ازت انرژی و انگیزه می خوام  

همین

..........................................

نکته جالبش هم کلاسی جدیدمون بود که در عین دانشجو بودن مادر هم بود (با یه بچه 1 ماهه!) !!! ( تو دلم گفتم افرین به این اراده...)

.........................................

خدایا یه چیزی یادم رفت

یه کاری کن علم رو به خاطر علم بودنش بخوایم نه چیز دیگه !


 

نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه پنجم مهر 1389 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت


اعصابم خرده

اعصابم خرده

تو رو به خدا

اگه بگم بازم مهمون داریم شاید دیگه بعضیا بخندن

تو رو به جون هر کی که دوست دارید

برادر

خواهر

 قدمتون به روی چشم

اما

من الان دقیقا 2 روز تمام می شه که به معنای واقعی زندگیم تعطیل شده

شاید تنها وقتی که پیدا کردم الان بود اونم همش اندازه 5 دقیقه

چقدر روی این 2 روز برنامه ریزی کرده بودم

ولی

داریم به اخر شهریور نزدیک می شیم ولی من هنوز پروپوزال ننوشتم!!!

گفتم این دو روز دیگه همه مطالب جمع و جور می کنم اما عملا هیچ کاری نتونستم بکنم

به خدا دیگه خسته شدم

نمی دونم شاید مشکل خانواده های پر جمعیت هم یکیش این باشه

دلم می خواد برم

برم یه جای اروم

به خدا دیگه خونمون شده مهد کودک

خدایا ببخشید ناشکری نمی کنم

ولی

اعصابم خرده .........

دلم می خواد گریه کنم........

 


 

نوشته شده توسط عاطفه در شنبه بیستم شهریور 1389 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت